تبليغاتX
اینجا پرنده بود

بوم نقاشی

دنبال یک رنگ مناسب می گشت.رنگی که بتواند با آن،روی بوم نقاشی،لبخند وحید را معنی کند.اما رنگ مناسبی پیدا نمی کرد.

یک ماهی بود که روی تابلوی نقاشی ای از صورت وحید کار می کرد.و حال ،روز آخر کار بود.تمام صورت را کشیده بود،گردی صورت،گونه ها،ابروهای پر پشت و پهن،چشم ها با آن نگاه شیدا،موهای مشکی براق،تنها لب های نقاشی بی رنگ مانده بودند. لب هایی که به روی پریدخت،لبخندی بی رنگ می زدند.دوباره به رنگ ها نگاه کرد.هیچ رنگی در خور ان نبود که با لبخند وحید بیامیزد.

همین طور غرق فکر بود که صدایی از طبقه پائین شنید:

_پری،تموم کردی اون تابلو رو؟

_نه ،هنوز نتونستم...یه ذره رنگ کاریش مونده...

_بیار ببینم چی کار کردی...

بوم را از سه پایه جدا کرد و به طبقه پائین رفت.تابلو را رو در روی خواهرش پروانه گرفت و گفت:چطوره؟

پروانه شروع به کف زدن کرد:عالی....واقعا عالیه!انگار کله ی خود وحید رو کندن کردن تو بوم!!فقط...چرا لباش بی رنگن...؟

_رنگ مناسبی پیدا نمی کنم...

_رنگ هات رو بیار یکی با هم انتخاب کنیم..

_باشه...

آمد برود که صدایی از بیرون شنید.صدایی مثل صدای میوه فروش ها،وقتی توی بلندگوهایشان فریاد می زنند و مال شان را به آتش می کشند

و میوه و سبزی می فروشند.صدا این گونه بود اما لحن صدا نه.انگار چیز دیگری می گفت.انگار کسی را میان همهمه ی مردم معرفی می کرد.

ناگهان شنید که صدا فریاد زد:وحید جلالی....

وحید....وحید جلالی؟گفت:یا ابوالفضل!و همانطور پا برهنه،با رو پوش سپید آغشته به رنگ و گیسوی باز به کوچه دوید.پروانه پشت سرش دوید و

روسری روی سرش انداخت.بوم نقاشی در دستان پریدخت بود....

سر کوچه،ایستاد.آن چه می دید،باور کردنی نبود...

وحید را دید که میان سیل عظیم جمعیت راه می رود،و یک آفتابه ی قرمز به گردنش آویخته شده است،دو مامور او را دائم هل می دهند،و دیگری توی

بلندگو،او را متهم به اراذل و اوباش بودن می خواند....

فکر کرد خواب می بیند.فریاد زد:وحید....اما صدایش به گوش وحید نرسید.پاهای وحید،مثل پاهای او برهنه بود،و لب هایش،مثل گچ سپید.سر به زیرافکنده بود و انگار چند زلال اشک توی چشم هایش خانه کرده بود.دوباره فریاد زد:وحید....وحید.....

اما

صدایش بین هیاهوی جمعیت،و صدای توی بلند گو که وحید جلالی را اوباش و شرور محله می خواند،گم شد..

..

صدای فریادی به گوش رسید،فریاد پیرمردی که از ته کوچه می دوید،عصایش را به سوی جمعیت گرفته بود و فریاد می زد:نا مسلمونا! چی از جون بچه ی بی مادرم می خواین؟

مردم پیر مرد را گرفتند اما او خود را از دستشان رها کرد ،و رفت.سعی کرد ماموران را کنار بزند،جمعیت از حرکت ایستاده بود.

_بی ناموس ها...بچم رو چی کار دارین؟چرا بچم رو بی آبرو می کنین؟انقدر قاچاق فروش و معتاد توی این مملکت هست...عرضه دارین اونا رو بگیرین..

.بچه ی من که نه معتاده نه قاچاق فروش.....چون تو دعوا چاقو کشیده باید رذل و اوباش بشه؟باید بی آبرو بشه؟

مامور ها پیر مرد را کنار زدند اما او دوباره به ان ها چسبید.پریدخت لب های وحید را دید که آغشته به اشک شده بودند،نه به رنگ و لبخند.فکر کرد وحید

نگاهش می کند.وحید آرام گفت:آقا جون برو...آقا جون تو رو خدا برو...

اما پیرمرد همان طور که فحش می داد سعی کرد آفتابه را از گردن وحید باز کند،اما او را پرتاب کردند،عصایش درون جوی،و خودش روی زمین افتاد،و بیهوش شد...

..

اشک های پریدخت بی وقفه می آمدند روی گونه ها و از آن جا روی لب ها و گردن و بعد روی بوم نقاشی که او به سینه چسبانده بود می ریختند.لب های وحید توی نقاشی با اشک های پری دخت رنگ آمیزی شد.پریدخت دوباره عشقش را خواند:وحید....

صدایش را نشنید.بلند شد و برهنه پا دنبال جمعیت دوید اما پروانه او را کشید...

_ولم کن....وحید...وحید....

پروانه،او را درون خانه کشید.........

*********

مرد،پشتش خمیده بود.لنگ لنگان راه می رفت،استخوان های کتفش از زیر بلوز مندرسش معلوم بودند.موهای ژولیده اش توی سر و صورتش ریخته بود.دم خانه ای توقف کرد،و آمد در بزند اما چیزی از درون او را از در زدن باز داشت.

مردی از کوچه می گذشت.جلویش ایستاد،شانه های مرد را گرفت و گفت:آقا...آقا بیا در حق من یه برادری کن... مرد خود را از دست او رها کرد:برو خدا روزیت رو جای دیگه بده!

_آقا...تو رو خدا...من که گدا نیستم....

_پس چی کار داری؟من عجله دارم!

مرد به انگشت خانه ای را نشان داد و گفت:بیا برو دم این خونه،از اهالی خونه آمار وحید جلالی رو بگیر....

_چرا خودت نمی ری؟

_من...آخه...برادر من بیا و خوبی کن دیگه...من نمی تونم برم....

_خیلی خب باشه....

مرد جلو رفت و آرام به در نواخت. او گفت:ببین...بپرس باباش کجاست...باشه؟

_باشه.

مرد رفت و پشت دیوار کنار خانه ایستاد.

زنی در آستانه ی در ظاهر شد.موهای شرابی اش روی دو شانه رها بود و شانه های سپیدش از زیر پیراهن حریرش بیرون زده بودند.لب های سرخش را جنباند:بفرمایین؟امری داشتین؟

از صدایش زن را شناخت.او زهره بود.همان خواهر مهربان و فداکارش....

مرد گفت:من....من با آقا وحید کار داشتم....

زن هول کرد:وحید.....

آری وحید،انگار آهنگ نام وحید در کلامش بیگانه شده بود.انگار او همان زهره ای نبود که لباس های وحید را همیشه اتو کرده تحویلش می داد، همانی نبود که شب ها که وحید دیر می آمد ضمانتش را پیش پدر می کرد،گفت:

وحید نداریم آقا...برو رد کارت....

_صبر کن خانوم،من یه دوست قدیمی ام...می خوام بدونم وحید کجاست؟

_چه دوست قدیمی هستی که نمی دونی سر وحید چی اومده؟

_سرش چی اومده؟

_بعد از این که تو محل چرخوندنش،دیگه پیداش نشد.بی خبرم ازش..

_باباش چی شد؟

_یه هفته بعد سکته کرد و مرد.واسه چی اینا رو می پرسی آقا؟ تو کی هستی؟

گونه های استخوانی مرد از اشک تر شد.راهش را کشید که برود.مردی از کنارش گذشت و جلوی خانه توقف کرد.به زهره گفت:سلام شراره جون!و زهره پاسخش را داد:

سلام منتظرت بودم،بفرمایین!غیرت آن روز هایش را باد برده بود.انگار همان وحیدی نبود که اگر کسی به زهره چپ نگاه می کرد،غوغا به پا می کرد.انگار همان وحیدی نبود که وقتی مادر مرد،شب ها پا به پای زهره گریه می کرد و خواهر کوچکش را دلداری می داد.

زهره هم انگار همان زهره نبود.همان زهره ای نبود که وقتی جانش برای برادر می رفت و اگر شب ها وحید نیم ساعت دیر می کرد،دلش هزار راه می رفت،انگار همان زهره ای نبود که با همه ی کوچکی اش،می خواست برای برادر ،نقش مادر نداشته شان را بازی کند.....

آن دو تو رفتند و در را بستند.و مرد،لنگ لنگان راه افتاد که برود.مردی که

با زهره حرف زده بود سویش دوید.گفت:صبر کن آقا...مگه نمی خوای بشنوی اون خانومه چی گفت؟گفت که....

_خودم شنیدم هر چی رو که گفت.مرسی آقا.برادری کردی...

مرد غریبه رفت و مرد،راه افتاد و رفت ،رفت تا ان جا که روز آخر؛عشقش را،بوم نقاشی در دست،دیده بود،اما جسارت نگریستن در چشم هایش را پیدا نکرده بود.زنی از سر کوچه

گذشت.دست کودکی را گرفته بود.بچه گفت:مامان پری...خاله پروانه می گه تو خیلی نقاشی بلدی،چرا دیگه نقاشی نمی کشی...؟

صدایی آشنا آمد:خاله پروانه دروغ گفته،بیا بریم....

زن رفت و طرح قدم هایش در پیچ کوچه گم شد.مرد،روی زمین زانو زد.یاد روزی افتاد که دید پریدخت با بوم نقاشی سر کوچه ایستاده و می گرید.آن روز،بوم نقاشی و پریدخت را،دید.آنروز،لبخند بی رنگش توی بوم نقاشی پریدخت را دید.

شاید،شاید پریدخت با آن نقاشی آخرش،پیش گویی کرده بود که از آن پس دیگر لبخند به لب های وحید نمی آید.و لبهایش همیشه بی رنگ خواهند ماند.

به سختی از روی زمین بلند شد،سیگاری از جیب در آورد و منتظر ماند به اولین رهگذری که از جلویش می گذرد بگوید:آتیش داری؟

یکشنبه_دهم خرداد ماه هشتاد و هشت

پ.ن:این داستان صرفا  از روی ماجرایی واقعی نگاشته شده است...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط رویا | 
سلام .پس از مدت ها سلام...و عیدتان(هر چند بیات شده)مبارک.

مطلبی هست که می خواهیم طنزش کنیم اما ه چه می خواهیم قلممان لبخند اندود شود نمی شود.حالا ما نهایت زورمان را می زنیم که خبر مرگمان طنز نویسی کنیم اما طنزمان نمی آید.....

همین چند روز پیش بود که لیلا گیر داد که بیا بریم پیش یه فالگیری که من تعریفشو شنیدم و ....

ما هم بر آن شدیم تا با او رفته و هر چند به این جور فال ها معتقد نیستیم کمی تفریح کنیم....

جایی که رفتیم توی همین کره ی زمین‌-توی همین ایران-توی همین پایتخت ما بود اما انگار کره ای دیگر بود.

کره ای دیگر

با مردمانی دیگر

با رنگ هایی دیگر

شکل هایی دیگر

لهجه هایی دیگر

گرد گرد مثل زمین اما کره ای دیگر!

من و لیلا به آدرسی که بماند٬حوالی بازارچه ی x٬به قعر شهر فرو رفتیم....

((مردمانی دیدم

اهل تهران اما٬

لهجه هایی دیگر!))

در عمرمان افغانی زیاد ندیده بودیم اما تا دلتان بخواهد این بار٬افغانی های گچی فرغون به دستی دیدیم که در سطح شهر می رفتند و انگار وجود آن ها چیزی عادی بود٬انگار شهر٬یا همان کره ی دیگر٬بدون وجود این ها چیزی کم داشت....

پسرانی دیدیم٬بر موتورهای قراضه شان سوار٬دنبال دخترکان کله غازی پوشیده را می گرفتند و می رفتند و می رفتند و می رفتند و نهایتا کاغذی شامل یک شماره ی ایرانسل٬جلوی پای دختر می انداختند .خب دختر بازی دیده بودیم٬متلک و تیکه هم شنفته بودیم .اصلا همین زمستان- همین پست قبلی مان بود که یک نرینه ی باربی آمد تا شماره ای بر ما دهد و توی یخ ها فرو رفت!اما خب این طوری اش را ندیده بودیم!

زنانی دیدیم٬با مانتو های یکدست٬یک رنگ و تقریبا یک شکل(منظور مانتوهای کله غازی امساله است)و ابروانی از جنس تاتو ٬موجود در هر جای صورت به جز خط ابرو ها و کفش هایی از همان ها که ما بلد نبوده و نیستیم که بپوشیم بر پا کرده و در شهر چنان که در شانزه لیزه٬قدم می زدند....

همین طور با لیلا جانمان رفتیم و رفتیم.یک عدد موتوری جلوی پایمان پیچید و گفت:غریب تو محل می بینم!

لیلا راه را گرفت که برود اما ما ماندگار ماندیم و گفتیم:چشمت روشن!

لیلا دستمان را کشید و ما را با خود برد.و جالبتر آن که در کوچه ی بعدی دو عدد پسر زنجیر چرخان دم تیر چراغ برق٬که یکی ژولیده مو و دیگری فشیده مو(کنایه از موی فشیونی)بود بر ما همان جمله را گفتند:

-بچه غریب تو محلمون می بینم!

به اصرار لیلا سکوت ورزیده و رفتیم.ما ((غریب های توی محله))رفتیم و رفتیم....

پسرانی دیدیم٬زنجیر بر کمر٬ابروان نازک چون نوعروسان٬گیسوان مش کرده ٬سر خیابان بیزینس کارتهایشان را توزیع می کردند(که البته روی کره زمین خودمان از این موارد دیده بودیم اما نه در یک روز چند تا!)

زنی دیدیم٬چادر افسانه رایگانی بر سر٬گیسوی زرد کاکلی اش را از مقنعه ۱۰ سانتی بیرون داده بود و ولتاژ برق لب هایش از ۱۰۰ کیلومتری مو بر تن راست می کرد و حال ان که٬ما در دل بر او می گفتیم آخر زن حسابی٬اگر چادر٬آن کاکل طلایی و برق بنفش لب ها و کفش های سبز پاشنه دار چیست؟

خلاصه آن قدر رفتیم تا به زن فالگیر و طلسم و ورد و جادویش رسیدیم....

اول فال لیلا را گرفت٬گفت احتمال مرگ برادرش از مریضی سختی که به آن مبتلاست وجود دارد٬حال آن که لیلا تک فرزند بود!اما وانمود کرد ناراحت است و پول زن را پرداخت و بعد نوبت ما شد.....

فالگیر به ما گفت:کنار شوهرت یه زن دراز موطلایی می بینم!

و نمی دانیم کجای قیافه ی ما می خورد که....ای بابا....بگذریم...

زن فالگیر را ترک کردیم.لیلا مدام عذر می خواست که این همه راه ما را کشانده تا یک مشت دروغ بشنویم اما حرف های فالگیر برای ما خیلی مهم نبود.در عوض چیز های دیگری دیده بودیم٬که اگر بهانه ی فال و فالگیری نبود شاید هرگز نمی دیدیم...

در مسیر برگشت هم٬آدمهایی دیدیم با لهجه ی غلییییییییظ تهرانی!!!

افرادی بودند که جوری حرف می زدند که خداییش نمی فهمیدی چه می گفتند.باز با (چکار می کنی) گفتن های افغان ها آشنا بودیم اما تا به حال زبان عربی را ان قدر سلیس نشنیده بودیم و لهجه های دیگر شهر های کشور را هم....

سکوت خود را گم کرده بودیم و در دل می خواندیم:

((من سکوت خویش را گم کرده ام لا جرم در این هیاهو گم شدم...))

هیاهو٬هیاهو.چه هیاهویی بود!چقدر صدا٬چقدر لهجه!چقدر فریاد!در مقابل توی کره ی ما که انسان هایش مرده ی متحرک بودند سکوت محض بود و تمام!

سکوتی مرگبار که ما نمی توانستیم و نمی توانیم تحملش کنیم.شاید شما با ما مخالفت بورزید اما ما گاهی هیاهوی لهجه های مختلف را٬ ترجیح می دهیم به سکوت مرگبار کره ی خودمان.

و به خاطر همین بخشی از روحمان را در آن کره ی دیگر جا گذاشتیم.....

پ.ن۱:اه اه چقدر بد نوشتم حالم بهم خورد!

پ.ن۲:افشین جونم سر مربی شد!رسیدن حق به حق دار مبارک!

پ.ن۳:تب جومونگی همه را ٬حتی مارا فرا گرفته٬طوری که شنبه ها و سه شنبه ها دستمال به سر بسته منتظر پخش جومونگ می شویم!

پ.ن۴:یک پنجره برای دیدن....یک پنجره برای شنیدن....یک پنجره برای من کافی ست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط رویا | 

به نام خداوند بخشاینده ی مهربان

در این چند روز که هوا سرد بود،بخاطر دارید که یک روز هم آسمان ته فریزرش را تکاند و برفکهایش روی سر زمینی ها ریخت!ما نیز برای این که از دیدن این منظره زیبا لذت ببریم شال و کلاه کرده از خانه بیرون زدیم.در یک خیابان سرازیری یخ زده اتفاقی برایمان افتاد که جایز دانستیم با شما نیز بازگوییم.فقط نمکش قدری کم است.همین جوری الکی هی بخوانید و قهقهه بزنید!بله خنده الزامی ست!پس لطفا الکی لبخند بزنید!

******

رویا تیریپ زمستانی اش را زده و شال و کلاهی که مامان جونش تازه برایش بافته بر خود آویخته و با همان بادی که همیشه در دماغش پیچیده،از خانه بیرون زده است.لاکن این بار این باد خیلی تند و زیاد است(می توان گفت گردباد است)و جنگل جنگل درخت را از جا بر می کند!خلاصه،رویا همین جور می رود و می رود و می رود و می رود تا به یک خیابان یخ زده ی سرازیری می رسد وخیلی مصمم راه می رود و راه می رود که ناگهان یک عدد جوجه ماشینی فشیون را می بندد که تنها راه تشخیص جنسیت او،یک سونوگرافی است!چون تیپ و اندام باربی اش مشخص نمی کند که نرینه است یا مادینه!

اما رویا لحظاتی بعد می فهمد که همانا او بس نرینه است!

نه.....اشتباه نکنید....رویا او را سونوگرافی نکرده است!!بلکه او ناگهان ذات خود را به رویا نشان می دهد و نمایان می کند که نرینه ای است بدذات!از آن نرینه های دختر ندیده که تا یک دختر می بینند می پرسند:ببخشید خانم دوست دختر که می گن شمایین! و بعد برگه ای در می آورند و به سمت دختر می گیرند که روی آن شماره ی صفر نهصد و خجالتشان را نوشته اند!

این نرینه ی باربی هم اندکی رویا را برانداز نموده (فکر کنم پسندید!) و بعد شماره ی خود را که انگار در جیب آماده داشت به سوی رویا گرفته و دستور داد:بگیر!

رویا میان حس خشم اژدهایی و خنده مانده بود.می خواست فریاد بزند و بگوید که:هوی پسرک نرینه ی باربی!مگر نمی بینی که تمامی طوفانهای جهان در بینی ام پیچیدندنی و این قدر باد به دماغ بودمی؟پس چرا این جسارت را کردندنی؟ اما رویا سکوت کرد و به راهش ادامه داد.....

نرینه ی باربی از دنبال او راه افتاد و بعد ناگهان جلوی رویا را گرفت و تا آمد شال گردن از جلوی دهان باز کند وحرف بزند،چشمتان روز بد نبیند.

چنان صد و هشتادی زد که رویا صدای جر خوردن قسمت میانی شلوارش را (منظور همان خشتک است)به وضوح می شنود.پسرک تا لحظه ی آخر،تا آن لحظه که هنوز بر زمین نیفتاده سر بالا گرفته و رویا یاد ماراتن می افتد که در درگاه سزار،نامه در دست می میرد!

آه چه تراژدی غمناکی!نرینه روی زمین افتاده ولی چشمانش هم چنان به رویا است.رویا هم نامردی نمی کند و قهقهه می زند..........

قاه قاه قاه قاه قاه قاه قاه قاه....(این هم صدایش)

خلاصه رویا به ادامه ی مسیرش می رود.یعنی مسیرش را ادامه می دهد.ناگهان حس می کند که با قهقهه اش غرور آن پسر را شکسته.حس ششمش می گوید:ای رویا!تو جزای اینکار را همان گونه می بینی!

زیر لب به خود تلقین میکند:من لیز نمی خورم!من زمین نمی خورم!من هرگز زمین نمی خورم!نه.....نه.....

تالاپ!!!!!

حال خودش چنان زمینی می خورد که یخ های زیر پایش خرد می شوند و چند نفری که در خیابانند بر او قهقهه می زنند.....

آری رویا!این است جزای تمسخر!حالا هی قهقهه بزن !

پ.ن1:در نتیجه ی این زمین خوردن گوشی مان از جیب مبارک بیرون افتاده و صد ها متر ان طرف تر افتاد.ان هم در یک گودال آب!حالا بقیه اش را خودتان حساب کنید!

پ.ن2: im realy!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط رویا | 

به نام خدا

مواد لازم برای تهیه کردن یک عدد رویای شاداب(یادداشت فرمایید لطفا):

1.یک عدد دیوان شمس تبریزی(گلچین غزلیات به هیچ وجه پذیرفته نمی شود.)

2.یک عدد مونا(ترجیحا تک و تنها-فاقد آرمان)

3.یک عدد مکان در اندازه ای که چتری بتواند کاملا در آن گشوده شود.(هرگونه پنت هاوس مقبول واقع می گردد)

4.یک دستگاه کامپیوتر متصل به اینترنت و مجهز به انواع نرم افزار های اینترنتی(لپ تاپ نیز پذیرفته می شود)

5.چند عدد روزنامه ورزشی(ترجیحا تیتر آن پرسپولیس باشد) و یک تلویزیون که در تمام اوقات تمام کانالهایش برنامه نود نشان دهد!

6.یک دستگاه mp3 player که آهنگهای همابون شجریان،سالار عقیلی،ایرج و هرازگاهی هم ساسی مانکن پخش نماید!

7.(اه چه قدر این مواد لازم زیاده!) یک دیوان حافظ که هی روح حافظ بنده خدا را از گور بیرون کشیده بخت و اقبال خود از او بپرسد!

8. و در آخر یک عدد وبلاگ این جا پرنده بود که هی تویش خزعبلات بی ربط به نامش بنویسد و به خورد دوستان،آشنایان و سایر بستگان دهد!

طرز تهیه:

ابتدا محموله را گرفته و در مکان مورد نظر قرار می دهیم.توجه داشته باشید مساحت مکان باید به اندازه ای باشد که چتر او بتواند به خوبی گشوده شده و لنگر بیندازد.آن گاه مونای مورد نظر را آورده دیوان شمس را در دست او قرار می دهیم تا بحر طویل خوانی آغاز کرده و رویای هنوز شاداب نشده را تحریک به پایکوبی و همخوانی و آزار همسایگان کند.پس از مولانا خوانی و غیبت و شکرگزاری به درگاه خدا برای نبود آرمان آریایی حیات بخش مونا خانوم،تفالی به روح بلند حافظ زده و شرح بخت و اقبال رویا را از او می پرسیم.(نکته:اگر فال بد آمد و اقبالش به ترشیدگی و ناکامی منجر شد حافظ را طوری در دست می گیریم که او نبیند و بعد الکی نفس باد صبا می خوانیم تا رویا خشم اژدها نگردد).

پس از مطالعه با دقت روزنامه های ورزشی و در آوردن آمار تمام امپراتور و ژنرال ها و مایلی کلنگ های فوتبال ایران و جهان پای اینترنت نشسته،بلاگفا را برایش باز می کنیم تا در وبلاگی که به او اختصاص دارد هی چرند و پرند بنویسد و هی بنویسد و بعد این و آن را التماس کند تا برایش کامنت های بی محتوا و با محتوا و نصفه محتوا و غیره بگذارند.(چه کسی گفته منظورمان وبلاگ بردیا جانمان است؟حرف توی دهانمان می گذارید!)

زمانی که محموله را از کیبرد جدا نموده گوشه ای انداختیم برای این که شادابی اش خنثی نگردد mp3 player را در گوشهای او فرو کرده و به تماشایش می نشینیم.محموله ابتدا با آهنگهای نخستین(هوای گریه و پریدخت و...)به فضای لایتنهی می رود و بعد با شروع آهنگ ساسی مانکن به هوا پریده،حرکات موزون از خود بروزمی دهد.

نتیجه:شما یک عدد رویای شاداب تهیه نموده اید!لطفا به نظاره اش نشسته و او را از هر نظر مورد بررسی قرار دهید.شاید در تحقیقات جانور شناسی به دردتان خورد!

پ.ن1:برنامه نود جزو مواد لازم بود ولی در طرز تهیه به کار نرفت چون نود فقط دوشنبه و (گاها 5 شنبه) پخش می گردد!

پ.ن2:برای شارژ نمودن این رویای شاداب اندکی او را در معرض نور خورشید قرار دهید.نکته:در جای خشک و خنک و دور از دسترس اطفال نگه داری شود.

پ.ن3:نام این وبلاگ در نخست روزهای طفولیتش (هرچند که الان هم طفلی بیش نیست)چرند و پرند بود.یادش شکلات!

پ.ن4:مانی مان فرهاد کوه کن شده و رفته تا تمامی کوه های عقیم و سرد را رسوا سازد!(باز هم منظورمان به بردیا جانمان نیست !حالا هی گیر بدهید!)

پ.ن5:بردیا جانمان اصلا بر ما خرده نگیرد که آن قدر میان قافیه هایش احاطه شده ایم و بر پیچک تنهاییش آویخته ایم،شعرهایش ورد زبانمان گشته است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط رویا | 

به نام خداوند مهربان

خواب دیدم که با معلم زیست دوران دبیرستان خود سخن می گفتمی.....

او همی از احوال خود و ترشیدگی اش برای من سخن گفتنی و بعد هی دماغ خود را(با تمام اندرونش)بالا کشیدنی و همچو چارپایان استخوان خوار ،گویی که بویی به شامه اش رسیدندی،خطاب به من گفتنی:الا ای رویا!همانا پدر تو معتاد و شیره ای بودنی و علاوه بر چیز(به علت بد آموزی برای دوستان زیر هجده سال نام آن را نیاوردمی)بسی سیگار کشیدندنی!

من همی انکار کردمی و او بس اصرار کردنی.(نکته در این باشد که در طول خواب گریه کردنی و پهنای صورتمان از اشک خیس شدنی).

سر انجام او بر ما سلطه یافتندنی و من به خود قبولاندمی که پدرم معتاد بودندنی و من نمی دانستمی.

آنگاه از آن نیکو معلم زیست خواستمی که راه چاره ای پیش پایم گذاشتنی.او دست بر شانه ی من نهادندنی و گفتندنی:الا ای رویا تو باید به درگاه من به حالت تضرع و زاری در آمدندی تا من چاره با تو بازگویمی.

و من به در گاه او زانو زده،با تضرع علاج پدر خویش خواستمی و او در کمال ناباروری...ببخشید ناباوری من به من گفتندنی که این دیفیکالت(در بین سخن هایش از کلمات اجنبی اسفاده کردندنی!)علاجی نداشتندنی!

و خدا می داند من تا چه حد گریه کردندمی تا سر انجام او با من باز بگفتی:

((الا ای رویا!برای پدر تو چاره نیافتمی و تنها راه حل را این دانستمی که تو از اعتیاد خود پیش گیری کنندنی.))

گفتم بگو و قلمی از نی و کاغذی از کاه در دست گرفته آماده شنیدن بودندمی.

معلم زیست با من بگفتی:

((همی تو باید در خانه ماسک زده و فیلتری از هوا در حلق خود نصب کردندنی تا معتاد نگردندنی.))

من همی نکات را یادداشت کردمی و تا آمدمی از اوتشکر کردمی او باز بگفتی:

نکته دیگری مانده که ان را با تو باز نگفتمی!

گفتم بگو به گوش بودمی!

گفت:

((یکی دیگر از روش های پیش گیری این است که تو باید در خانه چادر اکسیزن بر سر کنندنی!))

و من یادداشت کردمی و او باز بگفتی:

((رویا!تو باید چادر اکسیژن آن هم از نوع افسانه رایگانی بر سر کنندنی!))

و من گفتندنی:از کجا گیر آوردمی؟

و او چادر اکسیژنی از نوع افسانه رایگانی در آوردنی و بر سر من انداختنی!

.

.

.

.

.

.

.

.صدای والده در گوشم پیچیدندنی:رویا از بستر برخیز که آفتاب به پهنای آسمان دویدندنی!

و من از بستر برخاستمی.

**********

پ.ن1:هر چی من از این چادرای افسانه رایگانی متنفرم تو خوابم دست از سرم بر نمی دارن!

پ.ن2:یه تسلیت ویژه به صدف بانو.از درگاه خداوند برات صبر خواهانم.

پ.ن3: جناب آقای آرمان آریایی حیات مونا خانوم به جای این که به محبوبیت زیاد من نزد همسرتون حسد ببرین سعی کنین به جای دو روز در هفته سه روز منزل نباشین تا من بهتر بتونم چتر بشم!حضور شما در خانه مانع گشاییدن چتر ماست!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط رویا | 

به نام خداوند مهربان

پرده اول:

رویا در حالی که شدیدا احساس خوش تیپی می کند ؛و با پشت چشمی نازک شده مهمانان توی تالار را می نگرد،هی این پا را روی آن پا می اندازد و هی آن پا را روی این پا،و هی گیس های پریشانش را از این شانه به آن شانه و از ان شانه به این شانه می ریزد و در حالی که پاشنه کفشش به شدت او را می آزارد،تظاهر می کند در این کفش با این پاشنه های بلند،بسیار راحت است و کلا به کفش پاشنه دار عادت دارد!و خوش حال است که هیچ کس نمی داند این اولین باری است که او کتانی و پوتین های سربازی را (موقتا)بوسیده و کنار گذاشته تا این عروسی مزخرف به اتمام برسد!مونا که مثل همیشه نمی تواند انرژی پتانسیل درونی خود ر یک ساعت هم که شده،حفظ کند(و آبرو داری کند)سرانجام طاقت نیاورده،به جایگاه همیشگی اش گام می گذارد و همراه با چند تن از فک و فامیل،دوستان؛آشنایان و سایر بستگان به رقص با آهنگی بس قبیح در می آید(و اصلا فکر نمی کند که رویا که با کفش های پاشنه دارش این همه باکلاس است آبرو دارد!).مونا می رود و رویا در تلاش است که ناخن های مصنوعی اش نیفتند.....

پرده دوم:

مونا در دانسینگ به انجام حرکات قبیحه ی موزونه(!)مشغول بوده و اصلا در باغ نمی باشد(و کلا نوریس پانس تو پیجینگ است) رویا هم چنان که مهمان ها را می نگرد،چشمش به دو دختر می افتد که شدیدا به هیجان آمده اند و گوشی های خزشان را در دست گرفته اند و از مونا(و سایر بستگان و دوستان و غیره)که در دانسینگ مجلس حرکات موزون می فرمایند،فیلمبرداری می کنند(و فکرکرده اند که رویا بلا نسبت شما خر است و فکر می کند آنها دارند بولوتوس های بی ادبی رد و بدل می کنند).وقتی رویا مطمئن می شود از جا بر می خیزد و با ناخن مصنوعی های لق لق خوران و پاهایی که در کفش پاشنه دار به خواب رفته اند(و به همدیگر می گویند شکر نخور)به سوی آن دو دختر گام بر می دارد و نقش((آرمان حیات مونا))را ایفا می کند....

پرده سوم(نبرد):

رویا با آن دو دختر FACE TO FACE  می شود و همین طور نگاهشان می کند.آن ها برگشته،نگاهش می کنند و رویا می بیند دهان یکی شان نیمه باز است و روی دندان هایش سیم کشی و کابل برگردان شده و رویت دندانها کاملا مسدود می باشد !از این جا نبرد رویا با دخترک آغاز می گردد.حال دیگر مونا هم دانسینگ را رها کرده و پشت رویا پنهان شده ؛آن ها را می نگرد:

   بزد دست رویا چون پیل مست   

بر آوردش از جای و بنهاد پست

یکی گوشی از دست او برکشید

همی خواست گالری اش را بدید                         

دختر ایش ایش کنان با لحن لوسی می گوید:چیکار می کنی دیوونه! و رویا فقط شین شین کردن های او را می شنود که از بین سیم کشی های توی دهانش رد می شودن و هی سوت می کشند و آب دهانش هم به سوی رویا پاشیده می شود(و رویا نمی داند چرا هی یاد علی دایی می افتد)!  رویا وارد منوی گوشی می شود و همانطور به دختر می گوید واسه چی داشتی فیلم می گرفتی؟ و دختر تقلا می کند گه گوشی را از دست او بگیرد و این جاست که ناخن های مصنوعی کارساز به عمل می آیند و در دست دختر فرو می روند.هر چند که دو تاشان_در راه ناموس و دفاع از آن_فدا می شوند.

 

           همی رفت MENU و یادش نبود           که فیلمدانی از کجا باید گشود

 

دختر بر دست رویا چنگ می زند و می گوید:بده به من....بده به من...واسه فیلما باید بری توی.....توی....GALORY!!!!

این جاست که رویا از خنده روده بر می شود و آن قدر می خنددد که تمام دندان های سالم و بی عیبش_منهای شش چپ بالا_نمایان می شوند.مستانه می خنددد و می گوید:هه هه هه هه GALORY!

 

               گشود گالری فیلم از میان بر کشید           در آپشن برفت و همی دیلیتید

 

رویا گوشی را در دست دخترک می گذارد و همانطور که با قیافه ای بس جدی دختر را می نگرد می گوید:بار آخرت باشه.. و مونا هم برای خالی نبودن عریضه،چشم غره ای به او می رود.

خلاصه که:

رویا شادمان و خوشحال به سوی جایش باز می گردد و هیچ کس او را نمی بیند که چقدر در راه رفتن با کفش پاشنه دار مهارت دارد!

 

                  خرامان بشد سوی جایش روان              چنان چون شده باز جوید روان

 

پ.ن1:هیچ کس پاشنه کفش رویا را نمی بیند که وقتی به دختر (بار آخرت باشه)می گوید،روی پای او بس فشرده می شود!خدا را شکر این کفش بلاخره کارساز به عمل آمد!

پ.ن2:این هم ادبیات حماسی!

پ.ن3:شک نکنید!رویا فیلمهای قیصر و پهلوانان نمی میرند و کلا این تیپ فیلم ها را خیلی می بیند!

پ.ن4:در اتمام عروسی رویا آن دو دختر را می بیند که چادرهای افسانه رایگانی بر سر کرده اند!

پ.ن5:دوستی برای پست کنسرت سعد آباد یک کامنت خصوصی گذاشته بود که:

((کسی که سقف آرزو و خواسته اش یک هنرپیشه،خواننده یا یک سریال باشد ،خداوند هرگز به بال های معنوی او اجازه رشد نمی دهد!))از این جمله خیلی خوشمان آمد.گفتیم بگذاریم شما هم بخوانید!

  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط رویا | 

به نام خدا

 

مستطیل سبز،میعادگاه ما بود.

                                    آنجا که ببرها متولد شدند...........

 

میعادگاه ما،مستطیل سبز بود

                                 آنجا که افشین،چشمش به خط ممنوعه بود

 

آنجا که موج یک پارچه سرخ،با نور افکن ها

                                             در هم می آمیخت،

 

                      میعادگاه ما،مستطیل سبز بود.

 

آنجا که علیرضا،

       همه ی عشق سرخش را

در درون جمع می کرد ،

                        تا به اوج برسیم،

 

و آن جا که محسن ،روز به  روز

 

                              آقای گل تر می شد ،

                                               

     مستطیل سبز بود:میعادگاه ما.

 

 

آنجا که مهدی ،

 

با طراوت ترین گل ها را از باغ دروازه می چید؛

 

آن جا که بهار سبز بود و

 

تابستان هم سبز،

 

آن جا که پاییزش نارنجی نبود و

 

                     حتی زمستان ها هم گل می رویید ؛

 

     میعادگاه ما بود؛مستطیل سبز.

 

آن جا که بار ها و بارها  ،اشک ها و لبخند ها،

 

شادی ها و فریادهایمان بود،

 

و به چشم می دید اشک شوق و

 

خنده ی تلخمان را،

 

مستطیل سبز بود،همان میعادگاه ما.

 

همان جایی که پنالتی های نا گرفته مان،

                               معصومانه پژمرد؛

و آفساید های بیهوده مان،

 

                           جا به جا خشکید،

 

آن جایی که محسن،رباط صلیبی اش را جا گذاشت،

 

آن جایی که پژمان تکل های فداکارانه زد،

 

                                 مستطیل سبز ما؛میعادگاهمان بود.

 

میعاد گاه ما،مستطیل سبز،همان جایی بود

 

         که چمن ها بر گامهای کریم بوسه می زدند

 

همو،که دروازه ها،

 

لذت می بردند از گل های نابی که 

 

                        در قلبشان می کاشت.

 

میعادگاه ما همان جایی بود

 

که یکروز،

 

سیلاب اشکها بر گونه ها روان بود؛

 

و امید واهی دقیقه نود را از دست داده بودیم،

 

یک هد طلایی

 

         مستطیل سبز را،

 

                 شهر را،

 

                    و کشور را،

 

به لرزه در آورد.....

 

                         آری میعادگاهمان همان جا بود.

 

همان جایی که بارها در حسرت این ماندیم

 

                                           که از نزدیک تماشایش کنیم،

 

و بارها و بارها ،نقاب به چهره مان زدیم

 

و بر بوم صدایمان رنگ دیگری پاشیدیم،

 

 

تا آرزوی تماشایش را

 

به گور نبریم.

 

 

 میعادگاه ما مستطیل سبز بود،

 

آن جا که همیشه ای کاش می گفتیم

 

تا بتوانیم یکبار،

 

       تنها یکبار،

 

ا ز دریچه شیشه ای تلویزیون

 

  بیرون بزنیم، و لمسش کنیم.

 

          و هنوز هم ای کاش می گوییم،

 

و حسرت سرخمان

 

برای دیدار مستطیل سبز،

 

هر روز فزونی می یابد.

 

            و هنوز هم ای کاش می گوییم.

 

                          هنوز هم.

 

                                              هفده مهر هشتاد و هفت.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط رویا | 

به نام خدا

 

کاخ سعد آباد؛مهیب اما با شکوه  پذیرامون بود.بین درخت های سر به

 

فلک کشیده  و بلند؛روی صندلی هایی نزدیک به سن جا گرفتیم.ماه

 

خوشگل هم هی از لابه لای برگهای سبز درختها که توی تاریکی شب

 

سیاه دیده می شدن،واسمون دلبری می کرد و با عشوه می رفت و می

 

اومد.کاخ سعد آباد مهیب بود.همش حس می کردم اشرف توی ایوون

 

کاخ قدم می زنه،یا اون ته،توی اصطبل،رضاشاه علیشاه مسئول

 

اصطبلش رو با اشرف گیر می اندازه و شلاق می زنه.خلاصه،صدای

 

ساز و آواز گروه شمس منو به خودم آورد و تازه فهمیدم واسه ی چی

 

این جا اومدم.کنسرت،آغاز شد....

 

شور...هیجان....صدای تنبور....صدای سه تار....صدای

 

سهراب...تصنیفی از مولانا....یه تصنیف دیگه...تق تق تق ....تق تق تق

 

...این دیگه صدای چیه؟

 

صندلی بغل دستم رو نگاه کردم.یه آقای نسبتا متشخص، با یه کله ی

 

نسبتا براق که دو طرفش  رو چند شاخه موی سیاه آذین داده

 

بود؛مشغول عقب و جلو کردن صندلیش بود/مونده بودم که چرا توی این

 

جمع پر شور و حال که همه رفته بودن تو فضا و بی بال حسابی تو

 آسمونا پرواز می کردند،چرا این آقا این قدر بی حوصله ست؟ و خب

 

حتما این از بی علاقگیش،به این جو و این ساز و آواز بود.خلاصه،دیگه

 

داشتم قاطی می کردم و خشم اژدها می شدم که یه خانم سی و دو سه

 

ساله(البته بدون حساب شبها سی و دو سالش می شد)که صورتش رو با

 

بوم نقاشی و خودش رو با استاد فرشچیان اشتباه گرفته بود،یه سقلمه

 

زد تو پهلوی آقاهه و آروم گفت:بس کن دیگه!آبرومون رو بردی!

 

و آقاهه هم که از خانومش حساب می برد،اطاعت کرد و آروم گرفت.منم

 

مثل بقیه رفتم تو فضا.صدای فرا زمینی سهراب پور ناظری پیچید توی

 

کل کاخ:

 

_گو خلق بدانند که من رندم و رسوا...

 

آقاهه که دیده بود خانومش هم مثل بقیه وارد جو شده و حواسش نیست

 

شروع کرد به پرداختن به کار مهمی که نصفه رهاش کرده بود،و

 

خمیازه کشان  مجددا به عقب و جلو کردن صندلیش پرداخت.نگاه رنگ

 

 و روغنی خانومه باز چپ شد روی آقاهه:بسه دیگه!آقاهه هم کمی تا

 

قسمتی قاطی کرد:چیه پا شدیم اومدیم این جا؟الان خونه نشسته بودیم

 

 داشتیم ترانه پدر مادری رو نگاه می کردیم!

 

خانومه پشت پلک 24 رنگش  رو نازک کرد و لبای پروتزی سرخش

 

رو جنبوند:واقعا که!بی احساس!

 

من هم رفته بودم توی بحث اون ها که سقلمه ی منا خورد تو

 

پهلوم:کجایی ؟باز هم فضولیت گل کرده؟!خلاصه،خدا خیر نده این آقاهه

 

رو.نذاشت ما از این تصنیف خوشگل چیری بفهمیم. آقاهه که حسابی از

 

 دست خانم بچه ها حرصش گرفته بود،و توی فکر سریال مورد علاقه

 

اش بود که آیا پویا به بهرام...ببخشید به نغمه می رسه یا نه،تصمیم

 

گرفت لج همسرش رو در آره و شروع کرد به نفوس بد زدن.من هم

 

صدای خواننده و صدای اون رو یک خط در میون  می شنیدم:

 

 

_گو خلق بدانند که من رندم و رسوا هاهاهاهاها...

 

آقاهه:اوه اوه هوا چه ابری شده!

 

((حالا یه دونه ابر هم تو آسمون نبود!))

 

_از رندی و بدنامی خود عار ندارم....

 

آقاهه:الان بارون می گیره همه این کنسرت و بند و بساط به هم می

 

ریزه!

 

((منم عین عثب مونده هایی که 5 شنبه جمعشون رو بهشون مرخصی

 

 دادن تا با خانوادشون باشن و تازه از تیمارستان اومدن،هی به آسمون

نگاه می کردم به دنبال یک دونه ابر!))

 

_از رندی و بدنامی خود عار ندارم...

 

آقاهه:به جان خودم اگه الان صاعقه نزد!اگه الان صاعقه این درخت ها 

 

رو قطع نکرد!

 

_حال من دل خسته خراب است هلالی....!

 

آقاهه:الان درخت ها می افته رو سرمون خبرمون همه مون می

 

میریم،برنامه این ها هم به هم می ریزه!

 

_حال من دل خسته خراب است هلالی....!

 

آقاهه در این قسمت یم خمیازه جانانه کشید که بوی تمام غذاهایی که در

 

طول ماه خورده بود،به مشام مبارک رسید....

 

_آزرده دلی دارم و ......

 

آقاهه:اه تموم هم نمی شه! چه ستاری می زنه این زنه!الان سیم

 

ستارش پاره می شه همه این برنامه به هم می ریزه!

 

_آزرده دلی دارم و غمخوار ندارم،غمخوار ندارم!

 

یه خمیازه جانانه دیگه!

 

_یار آمد و من طاقت دیدار ندارم   از خود گله ای دارم و از یار ندارم...

 

بلاخره تصنیف تموم شد و خانومه با یه لحن خیلی هایکلاس به اقاهه

گفت:نمی تونی دو دقیقه خفه بشی! و بعد،کل گروه به احترام تهمورس

 

استادشون،شروع به حرکت((بغلی بگیر)) کردن به این ترتیب که از

 

انتها همه شون سازهاشون رو اعم از سه تار_تنبور و سنتور رو دست

 

 به دست می کردند تا به تهمرس برسه و تهمورس اون رو کوک

 

کنه!این حرکت نمادین برای احترام به استاد حدودا ده دقیقه طول می

 

کشدی.حالا شا حساب کنید که بعد از هر تصنیف این حرکت رو می

 

کردند!

 

خلاصه،سقلمه محکم منا دوباره خورد تو پهلوم:تو کجایی معلوم هست؟

 

خلاصه،اون تصنیف،اون کنسرت و اون شب رویایی تموم شد و تا

 

دوروز صدای آقاهه تو مغز من سوت می کشید البته مختلط با آهنگهای

 

 گروه شمس....

 

وقتی همه از چا بلند شدیم که بریم آقاهه از من پرسید:ببخشید ساعت

 

چنده ؟و من به ساعتم نگاه کردم و جوابش رو دادم.و دقیقا یادم نیست

 

 که ساعت چند بود و چی گفتم.فقط یادمه خانومه به آقاهه گفت باز

 

فراموش کردی ساعت مچی ات رو ببندی؟و من در این لحظه فهمیدم

 

سیمی رنگین و نگین دار دندون های کج و کوله خانومه ر در بر گرفته

 

 و هم چنین پی بردم ساعت از شروع ترانه پدر مادری گذشته چون

آقاهه مدام داد و بیداد می کرد که فردا نمی تونم تکرارش رو ببینم!

 

و اون شب رویایی و زیبا همراه با  گروه شمس،منا؛لیلا،مینا و البته

 

اون آقاهه گذشت و کم هم خوش نگذشت...

 

پ.ن1:وه...!دهنم کف کرد...!

 

پ.ن2:اینقده دوس دارم آقاهه این مطلب رو بخونه!

 

پ.ن3:کامنت یادتون نره!موید باشین!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط رویا | 

به نام خدا

 

 

فکر کنم حدودا نه سالم بود،دقیقش رو نمی دونم.اما شرارت و شیطنت تو وجودم موج می زد.

توی این اوج شیطنت و دنبال بهونه گشتن واسه شرارت،یه روز خاله ام زنگ زد و گفت که قراره برای دخترش خواستگار بیاد.

فکر کنم اون قدری که من ذوق و شوق داشتم عروس ذوق زده نبود.اولین بار بود که یه مجلس خواستگاری رو از نزدیک می دیدم ،قبل از اون فقط خواستگاری رو توی فیلمها دیده بودم که لپ های عروس گل می اندازه و داماد عرق صورتش رو پاک می کنه و چایی برمی داره!

خلاصه،روز خواستگاری رسید و ما به خونه ی خاله ام رفتیم.همه چی حاضر بود و فقط خود عروس خانم نیومده بود. از قضا،یکی از رفقای دوران بچگی من(که از فامیلهای شوهر خاله ام بود و نه میتونم نسبت دقیقمون رو شرح بدم و نه اسمش رو بگم)هم اونجا به همراه مامانش حضور داشت.در واقع زوج شرارت تکمیل شد.به قدری شر می ریختیم که هیچ کس از پسمون بر نمی اومد.خاله ام دو تا پسر نوجوونش رو که تازه پشت لبشون سبز شده بود و ادعای مرد بودن می کردن و می خواستن تو مراسم خواهرشون حضور داشته باشن،کرد توی اتاقشون و گفت درستون رو بخونین. و خلاصه اون ها رو مهار کرد.اما از پس ما دو تا نتونست بر بیاد!

در حالی که خاله ام توی پله ها دنبالمون می کرد و با دادن وعده ی خوراکی وعروسک می خواست ما رو بشونه،دختر خاله ام یا همون عروس خانم رسید و فوری رفت تو اتاقش که لباسهاش رو عوض کنه.چون خیلی دیر کرده بود.

من و دوستم،از لحظه ی ورود اون،مثل یک دم بهش چسبیدیم و همراهش رفتیم.خلاصه دختر خاله ام لباسشو عوض کرد.از قضا ،دختر خالم عینک می زد.(و چون گمان می کنم در آن سالها عینک های دور مشکی کلفت مامان بزرگی بیشتر متداول بود،دختر خاله ی جوان من هم از آنها می زد !!!)خلاصه دختر خاله ام در حضور من و دوستم که بهش زل زده بودیم،عینکش رو برداشت و توی کشوی میزش گذاشت.همون لحظه زنگ زدند.مهمونا رسیدن و دختر خاله ام دوید طبقه ی پایین........

خلاصه من  دوستم دویدیم و از راه پله سرک کشیدیم و قصد داشتیم بریم پاین که اومدن و مهارمون کردن!!!!

خاله ام حس مهربونیش گل کرد و گفت برین سر یخچال و هر چی دوست دارین بخورین!

ما هم رفتیم و یک نون بربری  و دو تا گوجه برداشتیم و شروع کردیم به خوردن(هر چی فکری می شم یادم نمی آد هدفمون از خوردن نون بربری و گوجه چی بود!)

نون رو تا نصفه بلعیده بودیم که دوستم رفت و از پله سرک کشید .بعد جلدی برگشت پیش من و گفت فهمیدی چی شده؟پرسیدم چی؟گفت مژگان (دختر خاله ام) عینکش رو نزده!آدم عینکی اگه عینکش رو نزنه کور می شه!مامانم گفته! و باهم رفتیم ،عینک رو برداشتیم و همون جور که به گوجه و نونمون گاز می زدیم داخل اتاق مهمانی شدیم..................

مامان و خاله و بقیه از فرط شرم  کبود شده بودن. به لطف آب گوجه،دست و دهان و لباس ما حسابی کثیف شده بود.خیلی بی پروا داخل شدیم.من یک انار برداشتم و گوشه ای نشستم و دوستم عینک رو  به سمت مژگان برد و گفت:مژگان جون بیا عینکت رو بزن.آخه مامانم گفته آدمای عینکی اگه عینک نزنن کور می شن!

 خانواده ی داماد مبهوت نگاه می کردند و عرق از سر و روی دختر خاله ام می چکید.مامان دوستم عینک رو ازش گرفت و گفت نه عزیزم این عینک مال بابای مژگانه!ببر بذار سر جاش !

از مادرش انکار و از دوست من اصرار که عینک مال مژگانه!!

من در گیر خودم بودم.انار دمن و دستهام رو به گند کشیده بود .دستهام رو مالیدم به دیوار(و دیوار سرخ شد!!!!) و من وحشت زده از صحنه ی جرم فرار کرد.لحظاتی بعد مهمونا رفتن و صدای فریاد مامان و خاله و بقیه بر سر ما بلند شد.شانسی که آوردم این بود که خاله ام اون روز نفهمید دیوار نازنینش به چه وضعی در اومده!

 

پی نوشت 1: از مزیت های شیطنت (آبرو ریزی )اون روز ما این بود که چند هفته بعدش  دختر خاله ام رفت و چشماش رو لیزیک کرد تا مجبور نباشه  عینک بزنه!

 

پی نوشت 2:می دونم خیلی پر حرفی کردم.معذرت می خوام.

 

پی نوشت 3: از صدف عزیز مچکرم که با نوشتن پست تازه اش  این خاطره رو در ذهن من تداعی کرد.

 

پی نوشت 4 : مانی عزیز حق داری می دونم  خیلی دیر به دیر می آم.مجبورم فصل امتحاناته و توی کتاب هام!

پی نوشت 5:تولد بهنوش عزیزم مبارک!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط رویا | 

به نام خدا

شاخه ،ضخیم و ضمخت بود.احساس می کرد یک تکه چوب بی مصرف است که فقط می

 

 تواند پذیرای دانه های برف باشد. گاهی از خود بدش می امد.فکر می کرد تمام رهگذرانی

 

 که روزانه از کنار ان درخت می گذرند کر می کنند که او،بی خاصیت ترین چوب زمین

 

 است.گاهی هم فکر می کرد که ممکن است هیچ رهگذری حتی نگاهش نکرده باشد.

 

دوست داشت از شاخه های دیگر بپرسد آیا  آن ها هم نسبت به زندگی شان همین حس را

 

 دارند؛ اما هرگز نپرسید.چون احساس ضعیفی و کوچکی می کرد و فکر می کرد شاید

 

شاخه های دیگر او را جزء خود حساب نیاورند.

 

 

یک روز،وقتی برف شدیدی می بارید و چهره ی شاخه ها و درخت و درختان را می

 

  پوشاند،پرنده ای کوچک و سیاه،که بالهایش می  لرزیدند،به شاخه ای پناه آورد.

 

شاخه ی کوچک،لرزید،برف از جلوی چشمانش کنار رفت. آن منظره را دید. ان جا بود که

 

آرزو کرد کاش پرنده ای هم به او پناه اورد.اما هنوز برای این که پذیرای پرنده ای

 

باشد،خیلی کوچک بود.در آغوشش فقط برف بود و برف......

 

 

چند روزی بود که بوی زمستان از شامه اش بیرون رفته بود.چشم به سقف آسمان دوخته

 

بود و منتظر دانه ای برف،اما دریغ!

 

احساس می کرد دارد قد می کشد.احساس می کرد همه ی اندام چوبی کوچکش  کشش پیدا

 

می کند.احساس می کرد وقت ان شده که جز برف را هم پذیرا باشد.

 

شاخه،قد کشید و قد کشید.آن قدر که به دیگر شاخه ها رسید.آن قدر که احساس ضعف و

 

کوچکیش از بین رفت و به شاخه های دیگر گفت:سلام!

 

شاخه های دیگربه او سلامی سبز دادند. وجود همه ی آنها پذیرای جوانه هایی سبز و ظریف

 

شده بود.

 

آغوش شاخه کم کم باز شد.تمام دستهای چوبی اش را باز کرد تا لطیفی را در آغوش جای

 

 دهد.بعد انگار جوانه ای سبز از آسمان آبی نازل شد و مهمان آغوشش شد......

 

شاخه ماتش برده بود .به خودش گفت:چطور ممکن است؟من ،با این همه سختی و ضخامت؛

 

و این نوجوانه به این لطافت و به این ظرافت....؟

 

 

ان گاه شامه اش پر از بوی بهار شد.با بهار غریبه بود اما زود با او رفیق شد. شاخه و

 

بهار،بهار و درخت،درخت و زمین،بهار و جوانه،و شاخه و جوانه با هم عجین شدند.

 

 

بعد،از میان باد بهارانه و جوانه های سبز و  طراوت و تازگی و نوگلان رنگارنگ،پرنده ای

 

زیبا بیرون آمد،در آغوش شاخه نشست و تازه ترین نغمه های بهاری را سر داد...

 

رهگذران ،همه به شاخه ،درخت و زیبایی های از جنس بهارشان نگاه می کردند.شاخه،دیگر

 

احساس  بی مصرفی و کوچکی نمی کرد...........

 

 

 

                                                

      

                                                فرا رسیدن بهار مبارک.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط رویا |